حکایت شب بیست و چهارم شهرزاد
گفت: ای ملک جوان بخت، جده این سخن بشنید، درخشم شدو به خادم گفت: مگر پسر مرا به که طباخان برده
ای؟ خادمک هراس کرده، ماجرا پوشیده داشت و گفت: به دکان نرفتیم ولی ازد کان در گذشتیم. عجیب گفت: به خدا سوگند به دکان اندر شدیم و خوردنی خوردیم و او را طعام بهتر از طعام تو بود. جده عجیب برخواسته،
ماجرا به شمس الدین بازگفت. شمس الدین، خامدک حاضر آورده، با او گفت: عجیب را از بهر چه به دکان طباخ برده ای؟ خادم از بیم خواجه گفت: حاشا که من چنین کار کنم. عجیب گفت: به خدا سوگند دروغ می
گوید. به دکان طباخ رفته، حب الرمان خوردیم و سیر شدیم. وزیر راخشم افزون گشت و از خادمک باز پرسید. خادم راست نگفت. وزیر با او گفت: اگر سخن راستست، بنشین و دربرابر ما خوردنی بخور. خادم
بنشست. سه لقمه خورده، لقمه دیگر نتوانست خورد. در حال، لقمه از دست بیفکند و گفت: ای خواجه، من از دوش سیرم. وزیر دانست که ایشان نزد طباخ رفته اند. آنگاه کنیزکان را فرمود که خادم را بر زمین انداختند
و او را بیازدند. پس از ان شمس الدین گفت: اکنون سخن به راستی گو. خادم گفت: ما به دکان طباخ رفته، حب الرمان خوردیم. که در تمامت عمر، چنان طعام نخورده ام. آنگاه مادر حسن بدرالدین درخشم شدو
براشفت. نصف دینار زر به خادم داده گفت: به سوی آن طباخ شو از حب الرمان او ظرفی خریده، بیاور تا خواجه بداند که کدام یک از این دو طعام نیکو تر است. درحال، خادم به سوی طباخ رفت و با اوگفت: درخانه
خواجه، حب الرمان پخته اند و ما به خوبی طعام تو گرو بسته ایم. این نصف دینار بستان و حب الرمان بده و آن را خوب بساز که در سر طعام تو بسی آزار برده ایم. حسن بدرالدین بخندید و گفت: به خدا سوگند این طعام را جز من و مادر من کسی نتواند پخت. و او اکنون در شهرهای دور است. پس ازآن، حسن بدرالدین ، ظرف
بگرفت و حب الرمان در آن کرده، مشک و گلاب بر وی بیامیخت، خادم آن را گرفته به خیمه ها بشتابید.
چون به منزل رسید، مادر حسن بدرالدین ظرف طعام از خادم گرفته از آن چشید. طعم آن بدانست و طباخ را بشناخت . فریاد براورده، بیخود بیفتاد. وزیر مبهوت مانده، گلاب بر وی همی افشاندند تا به خود آمد، گفت:
اگر پسرم زنده است ، حب الرمان را جز او کسی نپخته. از آن که جز من و او کسی حب الرمان نتواند پخت. چون وزیر، سخن او را بشنید، فرحناک شد. درحال، برخاسته، بانگ برخادمان زدو گفت: بیست تن از شما به
دکه طباخ شوید و دکان او را ویران کنیدو بازوان او رابسته، بدین مکان آورید. ولی او رانیازاید. وزیر، خود سوارگشته، به نزد نایب دمشق شد و کتابی که سلطان مصر نوشته بود، بر وی بنمود. نایب دشم، کتاب
بوسیده، برچشم نهاد. پس ازان، نامه راخوانده، دیدکه نوشته اند در هر ولایت که وزیر شمس الدین، غریم خود را پدید آورد، باید او را گرفته ، به دست وزیر سپارند. نایب دمشق با وزیر گفت: غریم شما کیست؟ گفت:
مردیست طباخ. نایب دمشق، خادمان را فرمود که طباخ را گرفته، به وزیر بسپارند. خادمان به دکه طباخ هجوم آوردند. دکه طباخ را ویران و هرچه درآنجا بود، شکسته یافتند. حسن بدرالدین با خودگفت: کاش می
دانستم که در حب الرمان چه دیده اند که مرا این حادثه روی دارد.چون وزیر از نائب در گرفتن غریم اجازت خواسته، بازگشت، طباخ را بخواست. او رادست بسته حاضر آوردند. چون حسن بدرالدین را به عم خود
شمس الدین نظر افتاد، بگریست و گفت: ای خواجه، گناه من چیست؟ وزیر گفت: توئی که حب الرمان پخته ای؟ گفت: آری من پخته ام. مرا به گناه خویش آگاه کنید. وزیر گفت: همین ساعت تو را ازگناه تو بیاگاهانم.
پس از آن بانگ بر خادمان زد که : اشتران بنهادند، اشتران بیاوردند. حسن را به صندوق گذاشته، بارها برشتران بنهادند و فی الفور روان شدند. درهر شب، حسن بدرالدین را از صندوق بدر آورده، طعام می دادند
و باز در صندوق می گذاشتند و بدینسان همی رفتند تا به مصر رسیدند و در زیدانیه فرود آمدند. وزی فرمود حسن بدرالدین را از صندوق بدر آوردند و نجاران خواسته، بنشاندند چوب دار امر بفرمود. حسن گفت: گناه
من چیست؟ وزیر گفت: حب الرمان رانیکو نپخته بودی و آن را فلفل کم بود. حسن گفت: حبس من بسی نبود که می خواهی به سبب این گناه جزئی مرا بدار کنی؟ وزیر گفت: به همان گناه ببایدت کشت. حسن بدرالدین محزون شدو در کارخود به فکرت اندر بود که شب برآمد.

وزیر، حسن را در صندوق گذاشته، گفت: فردا تو را بردار خواهم کرد. و چندان صبر کرد که حسن بخواب رفت. وزیر سوار گشته ، روان شد و صندوق با او همی بردند تا به شهر در آمدند. چون وزیر به خانه خود
رسید، با دخترخود ست الحسن گفت: منت خدای را که جدائی از میان تو و پسرعمت برداشته. اکنون برخیز و حجله بیارای و خانه را چنان فرش کن که در شب عروسی بوده. ست الحسن، کنیزکان را براین کار امر
بفرمود. آ«گاه وزیر، ورقه را که صورت اثاثیه خانه بران نوشته بود، گرفته، فرمود که هر چیز را به مکان خود بگذارند. بدانسان که اگر کسی ببیند، آنشب را باشب عروسی فرق نکند. پس از آن ست الحسن را گفت
که: خویشتن را آرایش داده، به حجله اندر شو. و با او گفت: چون پسر عمت نزد تو آید، با او بگو که در آب خانه دیر کردی. پس از آن تابامدادان بااوحدیث کن. پس ازآن، شمس الدین، حسن بدرالدین را از صندوق بدر
آورده، بند ازوبرداشته، جامهای اورا برکند و پیراهنی بلند که در هنگام خواب می پوشید، بپوشانید و باهمه این کارها بدرالدین درخواب بود.
پس ازآن از خواب بیدارگشته و خویشتن را در دهلیزی یافت، روشن. با خود گفت: یارب، این خواب است یا بیداریست؟ آنگاه برخاسته، نرم نرم می رفت تا بدر دیگر رسید و خود را در خانه دید که شب عروسی درآنجا
بود. و نظرش به حجله ای که سریر در ان حجره بود ،بیفتاد و دستار خود برفراز سریر بدید و ردائی را که بدره زر در میان او بود، در کنار بالین یافت. گاهی پای، پیش و گاهی پس می نهاد و با خود می گفت: آِیا
خواب می بینم یا بیدارم؟ که من اکنون در صندوق بودم. القصه حسن بدرالدین در غایت تعجب ایستاده، حیران بود. که ست الحسن، گوشه پرده برداشته، با او گفت: چرا نمی آئی و ازبهر چه درآب خانه دیر کرده ای؟
چون بدر الدین ، سخن اور ا بشنید و او را دید، بخندید و آهسته آهسته پیش رفت و در قضیه خود حیران بود. ست الحسن گفت: از بهر چه حیرانی؟ تو درآغاز شب بدینسان نبودی. بدرالدین بخندیدوگفت: بیش از ده سال
است که من از تو غایب بودم. ست الحسن گفت: این سخنان چیست؟ نام خدا بگردخویشتن بدم. تو به آب خانه رفتی. بدرالدین گفت: راست می گوئی. ولکن چون من از نزد توبیرون شدم، درآبخانه، خواب به من غلبه
کرده، در خواب دیدم که درشهر دمشق طباخم. گویاکودکی از اکابر زادگان با خادمکی به دکان من درآمدند و مرا با او چنین و چنان در میان رفت. آنگاه حسن بدرالدین دست برجبین مالید و اثر سنگ برجبین یافته،
گفت: به خدا سوگند که سخنان من صدق است. از آن که آن کودک سر من بشکست و گویادر خواب دیدم که حب الرمان پخته ام و او را فلفل کم بوده است. و لکن من یقین دارم که در آبخانه، چندین زمان نخفته ام که
این همه خواب ببینم. ست الحسن گفت: تو را به خدا سوگند می دهم بازگو که زیاده برین درخوابت چه دیدی؟ حسن تمامت ماجرا بیان کردو گفت: به خدا سوگند اگر من بیدار نمی شدم، مرا بر دار می کردند. ست الحسن
گفت: از بهر چه بردارت می کردند؟ حسن گفت: از آن که حب الرمان مرا فلفل کم بود. گویا دیدم که دکه مرا ویران کردند و ظرفهای مرا بشکستند و مرا در صندوقی حبس کردند. پس از آن چوب دار بنشاندند و همی
خواستند که مرا بر دار کنند. اگر بیدار نمی شدم، مرا بردار می کردند. آنگاه ست الحسن بخندید و با او به سخن پرداخت. ولکن حسن بدرالدین تا بامدادان در کار خود حیران بود.

علی الصباح، شمس الدین وزیر نزدحسن بدرالدین شده، او را سلام داد. حسن را چون چشم برو افتاد، گفت: تو نه آنی که مرا بجرم ناپسند افتادن حب الرمان، بازوان بسته به صندوق اندر کردی و همی خواستی مرا
بردار کنی؟ وزیر گفت: ای فرزند، حق آشکار شد و راز پوشیده هویدا گشت. توپسربرادر منی و من این کارها نکردم مگر از بهر آن که بدانم که درشب عروسی نزد دختر من تو بوده ای یا نه. چون تو را دیدم که
خانه و دستار و ردای خود شناختی، دانستم که تو پسربرادرمنی . و اکنون بدانکه من مادرت را از بصره آورده ام. پس ازآن، وزیر او را درآغوش گرفته، بگریست و حسن نیز گریان شد. بعد وزیر فرمود عجیب را
حاضراوردند. حسن بدرالدین او را بدید. گفت: همینست آن که سنگ برجبین من زد. وزیر گفت: این پسرتوست، آنگاه حسن بدرالدین او را در آغوش گرفته، گفت:
منم که دیده بدیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت ای پادشاه بنده نواز
امید قد تو می داشتم زبخت بلند نسیم زلف تو می خواستم زعمر دراز
آنگاه مادر حسن پیش آمده، خود را بر روی انداخت و این دو بیت برخواند:
روز هجران و شب فرقت یارآخر شد زدم این فال وگذشت اختر و کار آخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار اخر شد.
پس از آن مادر حسن، ماجرای خود با پسر باز گفت و شکر پروردگار بجا آوردند. وزیر نزد سلطان رفته، تمامت قصه بر وی فرو خواند. سلطان را عجب آمد و فرمود که این حکایت بنویسند و در خزانه نگه دارند.
پس از آن شمس الدین وزیر با پسر برادر و سایر پیوندان در عیش و نوش به سر می بردند تا ان که برهم زننده لذات و پراکنده کننده جماعات برایشان بتاخت.
چون جعفر وزیر برمکی حکایت به انجام رسانید، خلیفه هارون الرشید گفت: ای جعفر، طرفه حدیثی گفتی و خوش حکایتی راندی، آنگاه خلیفه، کنیزکی از خاصان خود برآن جوان که زن خود را کشته بود، بداد و او را شغلی سپرد.
چون شهرزاد قصه پایان رسانید، گفت: ای ملک پیروز بخت، این حکایت، طرفه تو را از حکایت خیاط و احدب و طبیب و مباشر و سمسار نیست. ملک گفت: حکایت ایشان چگونه بوده است؟ شهرزاد گفت:
حکایت خیاط و احدب و طبیب و مباشر و سمسار
ای ملک، شنیده ام که در زمان گذشته در شهر چین، خیاطی وده که نیک بخت و فراوان روزی، که نشاط وطرب دوست می داشت و پاره ای وقتها با زن خویش به تفرج می رفتند. روزی هنگام بامداد از بهر تفرج برآمدند و شامگه به سوی منزل باز گشتند. در سرراه، گوژپشتی یا یافتند که دیدن او خشمگین را بخنداندی و محزون را غم از دل بردی. خیاط بازن خود برای دیدن او پیش رفتند. پس از آن خواستند که او به خانه خود برده، با او ندیم شوند و مضحکه اش کنند. احدب، دعوت ایشان رااجابت کرده، با ایشان برفت. درحال، خیاط به بازار شد. ماهی بریان گشته و نان و لیمو خریده، بازگشت و به خوردن بنشستند. زن خیاط، پاره بزرگ از گوشت برگرفته، در دهان احدب فرو برد و دست بر دهانش نهاده، گفت: باید این لقمه، نخائیده، به یک نفس فرو بری. احدب ناچار لقمه فرو برد و استخوانی راه گلوی او گرفته، درحال بمرد.
چون قصه به اینجا رسید ، بامداد شدو شهرزاد، لب از داستان فرو بست.